blog.ir :: بلاگ - تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 13:55
بیان: تنها دارنده نشان عالی سرآمد در کشور بیان: برترین شرکت نرمافزاری ایران به انتخاب سومین دوسالانه جوایز فناوری بیان: برگزار کننده مسابقه بین المللی با حضور برنامهنویسان برتر ۱۰۳ کشور جهان بیان: برگزیده جشنواره ملی ارتباطات در محور خدمات نوین بیان: برترین ارائه دهنده سرویس وبلاگ کشور به انتخاب جشن...
کمی از خشونت بشنوید! - تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 1:47
ساعت های سه بعد از ظهر بابا گفت بریم که انگور هارو بچینیم! و منم از خدا خواسته طی دو دقیقه آماده شدم و راهی شدیم، حدود سی کیلومتر رو تا مقصد رفتیم و شروع کردیم به چیدن انگور ها! انگور هایی که بعضی هاش رو زنبور های قرمز بزرگ خورده بودن و همچنان داشتن میخوردن! نمیدونم از کشتن و درگیر شدن با زنبور خوشت...
شروعی تازه! - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 13:51
به نام خالق قلم! برای نوشتن حتما لازم نیست نویسنده ای با تجربه یا دوره دیده ای باشی! همین که دلت تو را می کشاند تا انگشتانت را بر روی تک تک حروف صفحه کلیدی و یا بر دور قلمی قرار دهی تا شروع کنی به نوشتن آنچه که در دلت هست،و آنچه که در سر می پرورانی؛ تو یک نویسنده ای! مینویسی ، و یه یک روز به تمام نو...
از داشته هامون کمی لذت بچشیم! - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 13:51
عادت کردیم که بهترین ها رو برای بقیه کنار بذاریم! انگار خودمون قرار نیست لذت ببریم، مثلا ظرف های شیک و قشنگ فقط برای مهمون ها بود! و وقتی مهمون نبود تو کابینت خاک میخوردند! یا اگه دست به میوه های درجه یک میزدیم پوست از سرمان می کندند! بهترین غذا ها برای وقتی بود که مهمون ها بیایند! حتی دو نوع برنج ت...
دو عاشق دور از هم! - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 13:51
شهریور عاشق انار بود اما هیچ وقت حرف دلش را به انار نزداخر انار شاهزاده ی باغ بودتاج انار کجا و شهریور کجا؟!انار اما فهمیده بود،می خواست بگوید او هم عاشق شهریور استاما هر بار تا میرسید، فرصت شهریور تمام میشد..نه شهریور به انار میرسیدو نه انار می توانست شهریور را ببینددانه های دلش خون شد و ترک برداشت...
گاهی وقت ها خلوت بزنید به بدن! - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 13:51
هندل موتور رو زدم و با کیفی که روی دوشم بود حرکت کردم به سمت کوه های اطراف شهر! یه یک ساعتی مونده بود به غروب، و میخواستم یه جایی رو یکی از اون قله ها تنهاییم رو سپری کنم! همینطور آروم از بینشون رد میشدم و چشمم به اونا بود تا یکیشون رو انتخاب کنم و برم یه یه ساعتی رو از اون بالا به تماشای اطراف بشین...
لعنت به هرچی موتور چهار چرخه :) - تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 13:51
دیروز با بچه ها هماهنگ کرده بودیم که بریم آبگرم و خلاصه یه تفریحی قبل از شروع کلاس هامون داشته باشیم!بعد از ظهر تقریبا ساعت های پنج جلال بهم پیام داد که برو مرغ بگیر که ما تو راهیم الان میاییم دنبالت،منم تو خونه تنها بودم و رفتم از سوپر مارکت یه بسته رون مرغ گرفتم و تو راه برگشت بچه ها که داشتن با م...